آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
قلب یار مهربون من
به امید روزی که عاشقان به عشقشون برسن
شنبه 2 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 16:17 :: نويسنده : محمد مرادی
هستی ام نیست شد هست شد نیستی ام
آنان که بودنت را قدر نمی دانند رفتنت را “نامردی” میخوانند ..
باز هـــــم خیال تومرا "برداشــــت" ..
بوسه های غافلگیرکننده آدم را می فرستند به فضا؛
دلتنگی هایم
تنهایی را دوست دارم...
همیشــ ـه ...
ارام ارام میبوسمت،
تلخ میگذرد…
چه خوش خیال است!
در تقدسِ آغوشت
دوستــــ داشتن یعنـــی اونـــــی که اگه صد دفعه هم ناراحتش کنــی
بـه لبــــهاي ســاده ات بـيـامـــوز
غصــه نخــور ؛
گاهي
خب یک سال دیگه گذشت..به همین راحتی..سال های دیگه هم همینطوری خواهد گذشت..مراقب خودتون باشید..امیدوارم سال جدید براتون خبرای خوب و خوشی داشته باشه.. عاشقانه زندگی کنید و قدر عاز دستش ندین که . . . .ما که برف می بارد
فردا اگر از راه نمي آمد من تا ابد کنار تو مي ماندم....
کبـودی لبــهـایـت تـقـصیــر خـود تــوسـت
آنكه دستش را اينقدر محكم گرفته اي...ديروز عاشق من بود...دستانت را خسته نكن... محكم يا آرام...فردا تو هم تنهايی
من
ولـم کـنـید . . .
نگرانم !
مدت هاست احساس میکنم کر و لال شده ام...
مے تــوان پـر کرد ، فاصله هاے طولانے را
مــــــــــــــ ــــن...
وقتي که ديگر نبود، من به بودناش نيازمند شدم، وقتي که ديگر رفت، من به انتظار آمدناش نشستم، وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم، وقتي او تمام کرد، من شروع کردم، وقتي او تمام شد، من آغاز شدم، و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن است..."
به ســـرنوشـت بگـــــويــــــيد اسباب بازي هايـــــش بي جان نيستــــند ؛
نبــودی.. با سیــــگار تنــهایی پر می کـردم!!
خواب هایت را با هرکسی شریک میشوی ...
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
در چشــــمانم تنــهایی ام را پنهــان میکـــنم
پناهم ده در آغوشت ، دلم تنگ است
انتقام مي گيرم از چشم هايت
روز و شبم شدی تو ،از آن لحظه که آمدی...
نه نمی دانی...!
این عشق برای من هیچ نداشت
هَــرکه مــی خــواهـی بـــاش
جمعه 11 فروردين 1391برچسب:, :: 21:6 :: نويسنده : محمد مرادی
روی قبرم بنویسید مسافر بوده ست دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: 12:11 :: نويسنده : محمد مرادی
من منتظرت شدم ولي در نزدي
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم
تو رو خواستن اشتباه بود - تو رو دیدن یه گناه بود - دلم از گناه نترسید - که وجودت چون پناه بود تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق اول-رفیق آخر من- تو بودی شور هستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم شبي به دست من از شوق سيب دادي تو
تقديم به تو که : يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: 12:7 :: نويسنده : محمد مرادی
فریاد نزن ای عاشق دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: 12:5 :: نويسنده : محمد مرادی
اخر زنگ دنیا کی میخورد
دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: 12:0 :: نويسنده : محمد مرادی
دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد. کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند هوس کوچ به سرم زده. دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: 11:56 :: نويسنده : محمد مرادی
کاش می شد خالی از تشویش بود دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: 11:55 :: نويسنده : محمد مرادی
ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: 11:50 :: نويسنده : محمد مرادی
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان ...صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است. *عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید یک شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, :: 10:17 :: نويسنده : محمد مرادی
به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی.............رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی. |
|||
![]() |