آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
قلب یار مهربون من
به امید روزی که عاشقان به عشقشون برسن
یک شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, :: 10:15 :: نويسنده : محمد مرادی
عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز یک شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, :: 9:57 :: نويسنده : محمد مرادی
باز گرد این مشق ها را خط بزن یک شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, :: 9:49 :: نويسنده : محمد مرادی
بزن باران بهاری کن فضا را بزن باران و تر کن قصه ها را بزن باران که از عهد اساطیر کسی خواب زمین را کرده تعبیر بشارت داده این آغاز راه است نباریدن دلیل یک گناه است بزن باران به سقف دل که خون است کمی آنسوتر از مرز جنون است بزن باران که گویی در کویرم به زنجیر سکوت خود اسیرم بزن باران سکوتم را به هم زن و فردا را به کام ما رقم زن بزن باران به شعرم تا نمیرد در آغوش طبیعت جان بگیرد بزن باران،بزن بر پیکر شب بر ایمانی که می سوزد در این تب به روی شانه های خسته ی درد به فصل واژه های تلخ این مرد بزن باران یقین دارم صبوری و شاید قاصدی از فصل نوری بزن باران،بزن عاشق ترم کن مرا تا بی نهایت باورم کن یک شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, :: 9:44 :: نويسنده : محمد مرادی
سختی های بزرگ به آدمیان نیرویی دو چندان می بخشند.
دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ، ارزش افزونتر !
مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر از آن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود . دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ، باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . رنج در پس هر کار ناشایست آشیانه دارد . جام عمر را جز با می دلدادگی به خرد و دانش پر مکن . رنج آدمی را نیرومند می سازد برسان کوهستان سخت . تنها آشیانه خرد ، راستی و درستی ست هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است.
جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, :: 3:6 :: نويسنده : محمد مرادی
تو از شرم شمال،
بگذار کنار بوسه ی سردِ تو
خواب گندم و کبوتری بی سر ببینم،
آخر چه فرق می کند دستمال تو
به رنگ کدام باران بی زخم از باد پائیز باشد ها؟
تنها توآیینه را بیاور و
برابرِ چشمهای دریا بگیر ،
خواهی دید
پرنده ای ناصبور آه می کشد و می خواند،
من از بال جنوب آمده ام تا حوالی شرم شمال
اما به خواب چشمهای تو راهم نمی دهند ... . جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, :: 3:2 :: نويسنده : محمد مرادی
حالا که تو اوج غمم دوروبرم چه می کنی؟ جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, :: 3:1 :: نويسنده : محمد مرادی
چه صادقانه پذيرفتي!
چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد ! چه ابلهانه! با تو خوش بودم ! چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم
جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, :: 2:55 :: نويسنده : محمد مرادی
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, :: 2:51 :: نويسنده : محمد مرادی
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, :: 2:49 :: نويسنده : محمد مرادی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب كوك كن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند كوك كن ساعتِ خویش ! كه سحر گاه كسی بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این كوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است كوك كن ساعتِ خویش ! ماكیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند كوك كن ساعتِ خویش ! كه در این شهر ، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، و در این شهر سحرخیزی نیست |
|||
![]() |