هستی ام نیست شد هست شد نیستی ام
جملات عاشقانه سری هفتم و آخر 

آنان که بودنت را قدر نمی دانند رفتنت را “نامردی” میخوانند ..

باز هـــــم خیال تومرا "برداشــــت" ..
کجا می برد نمیدانم!
آهــــای نارفیق ..
بازی ات که تمـــــــــام شد..
مرا دوباره ..
با همین لباس بی قــــــــراری دیدن دوباره ات..
... بر سر شعر هـــــــــــایم بنشان !!!

بوسه های غافلگیرکننده آدم را می فرستند به فضا؛
حالا نه راه زمین را به من نشان می دهی،
نه با یک بوسه دیگر مرا می فرستی آنقدر دور که دیگر فکر زمین را نکنم.

دلتنگی هایم
با صدای تپش های
قلب تو
پایان می یابند
من
خودم را
... لحظاتم را
با صدای تو
کوک کرده ام
بیا
کوکم دارد تمام میشود

تنهایی را دوست دارم...
بی دعوت می اید...
بی منت میماند...
... بی خبر نمیرود...!

همیشــ ـه ...
از پشت بغــ ـل کـردنـت را دوستـــــ ــ ـ تـر داشتــ ـه ام!
همین که عطر تنت دیوانه ام کنـــ ـد
... مــــ ـرا بس است...
دیگر تــــوان حمــــ ـل زنجیـــ ـر سنگیـــ ـن نگــ ـاهت را نــــ ـدارم !

ارام ارام میبوسمت،
انقدر که طرح لبهایم، روی تمام بدنت جا بماند!
بگذار بدانند اغوش تو،تنها،قلمروی من است

تلخ میگذرد…
این روزها را میگویم
که قرار است
از تو …
که آرام جان لحظه هایم بوده ای
برای دلم
... یک انسان معمولی بسازم

چه خوش خیال است!
فاصله را میگویم!
به خیالش تو را از من دور کرده....
نمی داند تــــــــــو جایت امن است!
اینجا ...
میان دلـــــــــــــــــم ...!

در تقدسِ آغوشت
برای باریدن
تنها به بهانه ای محتاجم
... در پناهِ شانه هایت که باشم
حتی پلک هم نمی زنم

دوستــــ داشتن یعنـــی اونـــــی که اگه صد دفعه هم ناراحتش کنــی
هربـــــار میگه این دفعه آخریــــــه که می بخشمتــــــ
و با اخـــم میــاد توی بغلتــــــــ

بـه لبــــهاي ســاده ات بـيـامـــوز
کـه گـــول هـر لبــــي را نخـــورند
مــن'ميــدانــم !
روزي لبـهاي کثيفش را باز ميکند،
و تـو را هــرزه يـاد ميـکند!

غصــه نخــور ؛
کنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . .
خیلـی که دلـم بگیـرد ، گریـه میکنـم . . .

گاهي
پشت پنجـــره هم نميتوان گريست
در دل اهسته و آرام
نم نم و پيوسته مي باري
فقط ...
... سر انگشتان احساست
خيسي اين حسِ دردناک را
مي فهمد ..

خب یک سال دیگه گذشت..به همین راحتی..سال های دیگه هم همینطوری خواهد گذشت..مراقب خودتون باشید..امیدوارم سال جدید براتون خبرای خوب و خوشی داشته باشه..
عاشقانه زندگی کنید و قدر عاز دستش ندین که . . . .ما که
برف می بارد
کودکان خوش حالَ ند
منْ غمگین.
دارد ردِّ پاهات را می پوشاند برف!...










فردا اگر از راه نمي آمد من تا ابد کنار تو مي ماندم....










کبـودی لبــهـایـت تـقـصیــر خـود تــوسـت
گـفـتــه بـودم بـوسه ، بـوسه مـیــآورد
گـــــــوش نکـــــــردی










آنكه دستش را اينقدر محكم گرفته اي...ديروز عاشق من بود...دستانت را خسته نكن... محكم يا آرام...فردا تو هم تنهايی










من
مال تنهایی هایم هستم
... بی تعارف
تو سهم کیستی؟










ولـم کـنـید . . .
تـب نـکـرده ام
هـوا سـرد شـده و
مـن پـیـشـانـیـم را
بـرای دسـت هـای یــخ او
... داغ نـگـه داشـتـه ام










نگرانم !
برای روزهايی که مي آيند تا از تو تاوان بگيرند و تو را مجازات کنند!
نگرانم !
برای پشيمانی ات، زمانی که هيچ سودی ندارد!
نگرانم !
برای عذاب وجدانت ، که تو را به دار میکشد و می کُشد!










مدت هاست احساس میکنم کر و لال شده ام...
این روزها صدای احساساتم را ...
فقط صفحه ی کیبوردم میشنود ...










مے تــوان پـر کرد ، فاصله هاے طولانے را
با یک پیامِ ساده و کوتاه !
کافیست بنویسے :
هنوزم ♥ دوستت دارم ♥










مــــــــــــــ ــــن...
نقاش نیستم
ولــــــــی
لحظه های بی تو بودن را
درد می کشـــــــــم... !










وقتي که ديگر نبود، من به بودناش نيازمند شدم، وقتي که ديگر رفت، من به انتظار آمدناش نشستم، وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم، وقتي او تمام کرد، من شروع کردم، وقتي او تمام شد، من آغاز شدم، و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن است..."










به ســـرنوشـت بگـــــويــــــيد اسباب بازي هايـــــش بي جان نيستــــند ؛
آدمنــد ، مي شكـــــنــــنـد ....
آرام تـــــــــر ... !










نبــودی.. با سیــــگار تنــهایی پر می کـردم!!
گذشت.. امــــروز دیگر قـرار بود کـه بیـایــی..
امـا کـلاغــی از سوی تـو آتـشـی برایـم آورد،
گفت: روشن کن! بکش! که او دیگر نمی آید










خواب هایت را با هرکسی شریک میشوی ...
امـــا هنوز ...
شریک تمام بی خوابی های من تویـــی ..............










حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
...
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!










در چشــــمانم تنــهایی ام را پنهــان میکـــنم
... در دلــم دلتـــنگی ام را
در سکـــوتم حرف هـای ناگفـــته ام را
...
در لبـــخندم غــــصه هایم را
فــــقط می خواهمــــت ازآن من باشــــی....










پناهم ده در آغوشت ، دلم تنگ است
نوازش کن مرا با دست های خیس از عشقت
سرم را سخت در بر گیر
که می خواهم ببارم من به دشت شانه هایت










انتقام مي گيرم از چشم هايت
براي تمام لحظه هايي كه
... ... بهانۀ اشكهايم ؛
تــــــو بودي !!










روز و شبم شدی تو ،از آن لحظه که آمدی...
قانون زندگی ام بهم خورد، از لحظه ای که به قلبم آمدی...
نمیدانم چرا میگیرد نفسهایم
...
نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشکهایم
میگویند اینها همه درد های عاشقیست ،










نه نمی دانی...!
هیچکس نمی داند...!
پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد...!
نمی دانی...!
کسی نمی داند.....!
این آرامش ظاهــــــر و این دل نـــــــا آرام...!
چقدر خسته ام میکند...!










این عشق برای من هیچ نداشت
اما....
گلهای بالشم را " باغبان " خوبی بود
اشک های هر شب من...!!!










هَــرکه مــی خــواهـی بـــاش
ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت
تـــو نیــز ، روزی , ســاعـتی , لـَحظــه ای
... ...
احــساس خـواهـی کـرد کـــه . . .
هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد ...

نظرات شما عزیزان: